![]() |
![]() |
|
| به خنکی یه بستنی تو تابستون! |
|
از این یک هفته ی طولانی می خوام بگم,هفته ای عجیب غریب و طولانی که قبلا فقط فکرشو می کردم و
آرزو می کردم که خودم نفر اول همه ی اجتماعاتش باشم,امان از دست خانواده که جلوی پیشرفت آدمو (عموما!)می گیره... P: باور نمی کردم که "جشنی که خواهیم گرفت" تبدیل بشه به تظاهرات و عزاداری برای کسانی که خودشونم فکرشو نمی کردن که روزی به خاطر "جنگ قدرت" کشته بشن... برای آرامش نسبی(نصفه!),روزای آخر هفته ی اول تابستون 5 هفته ای(نصفه)م رو صرف نصفه فیلم دیدن و از اون بدتر نصفه کتاب خوندن کردم... و وای از این مردم سالاری نصفه! کلا در طول تاریخ مشکل ما ایرانیا از همین نصفه بودن شروع شده.ایرانیزه(!) کردن همه چی به شیوه ای کاملا غلط!نمونه ش مشروطه ی نصفه ی ایرانی!! چه شود...!! یا مثلا این مردم معترض به پشتوانه ی چه کسی دارن از جونشون تو خیابونا مایه می ذارن؟رهبر رسمی ای وجود داره؟اینم یه نوع رهبری نصفه ست که دردسر سازه, اونم فقط برای مردم و آینده ی ایران!چه جوری می گم ایران؟؟حس خاص دو جانبه ای دارم.بده! در ضمن می خوام بگم که من سر پیش بینی روز "زنجیره ی انسانی" م هستم, هر چقدر که دور از ذهن باشه... تا فردا یی (کاملا) بهتر! |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
یه سال گذشت و حالا که فکر می کنم می بینم چقدر زود گذشت
و من این روزا چقدر پرکار شدم! (خودمونیم!پر کار شدم که دینی نخونم!!) اصلا به خاطر همین دینی ه که اینجام! راستش الان دارم می میرم از خنده داشتم دینی می خوندم که به این برخوردم:"رهبری حقیقی شیعیان هم اکنون نیز با ایشان است.اما این رهبری را انسان های عادی حس نمی کنند؛همان طور که..." مردم "لخت نیودن" پادشاه را در قصه ی کودکانه ی "لباس جدیدی برای پادشاه" حس نمی کردند. یاد کودکیم که با سرعتی آروم اما غیر صفر پشت سر می ذارم, حماقت مردم داستان,دو خیاط شیاد, کودکی که می خواستن به خاطر عدم تظاهر ساکتش کنن و بعد از مدتی با خودشون گفتن:"نه...این بچه راست می گه.این ماییم که حقیقت رو به خاطر مقبولیت و احمق جلوه نکردن زیر پا می ذاریم." می افتم. نمی گم که باید فقط به چیز هایی که می بینیم اعتقاد داشته باشیم چون غلط بودنش ثابت شده.اما این که خودمون چشم بسته راه بریم و برای مقبولیت احمقانه عمل کنیم صد برابر بدتره. امیدوارم به روز همه آگاه تر از این که هستیم بشیم. پ.ن.:احساس کردم می تونم اینا رو اینجا بگم.امیدوارم که اشتباه نکرده باشم! منبع نقل قول:دین و زندگی 3 , صفحه ی 140 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
پاک کنم را بر برگ های سفید دفترم می کشم
ریشخندم می کنند صفحه سفید نیست آن ها به خطوط سیاهش که خطشان را می سازد عادت کرده اند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
وای...
چه هیجان انگیز که من دارم مطلب جدید پست می کنم! در حالی که فقط 2 روز از سوم دبیرستان مونده!خداحافظ دبیرستان. از کودکی خداحافظی نمی کنم.چون هنوز توانایی حس کردنش رو (فک کنم!) دارم... شاید از زمان جا موندم.چیزی که اصلا فکر نمی کردم واسه من یکی پیش بیاد! انتظارشو نداشتم.شاید یه چیزی تو وجودم منو نگه می داره.کار از دست رفته ای که سعی داره فقط با یادش اذیتم کنه و نبودنشو به رخ بکشه! امروز... "به سادگی" حس خوبی دارم. پ.ن.1:داشنم کامنت هارو بررسی می کردم که به نظرم رسید واسه توضیح یه مطلب از خودش بیشتر کامنت گذاشته شده و به نظرم عجیب رسید! پ.ن.2:جدیدا زیادی حسی شدم!شاید مجبور بشم خودمو اصلاح کنم!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 7:45 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
ببخشید!
سر پست قبل ناراحت بودم. الانم همچین خوشحال نیستم ولی برای عید برنامه هایی دارم... امیدوارم که عملی بشه! الان امتحان هندسه دارم٬پس باید برم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
سلام! خیلی وقت بود که اینجا چیزی ننوشته بودم.دلم واسه "من بلاگفا" تنگ شده بود! دوباره سال جدید و ما که هنوز تو دوره ی اجدادمون باقی موندیم احساس می کنیم یه سال بزرگ تر شدیم... روشنفکر تر از پارسال... با احساس ایده های تازه... و حس تغییر! ولی نباید خودمونو از دیگران فرا تر بدونیم.چون همه یه سال پیشرفت کردن و تغییرات برای همه مساویه.(یه توصیه!) ولی من می گم ما داریم بد جوری در جا می زنیم وگرنه سرعت پیشرفت تو همه ی زمینه ها خیلی بیشتر از الان بود.من نمی دونم...آخه هر کدوم از ما با این عمر نسبتا کم چه تاثیری می تونه داشته باشه تو این دنیای بی قانونی که از همه طرف کش اومده...؟! هوا به من می گه که عید نزدیکه و بوی شوینده های مختلف تو سرم می کوبه...من پای کامپیوتر نشستم و احساس می کنم هر قدر هم سگ دو بزنم باز به هیچ جای قابل قبولی نمی رسم. چند روز پیش داشتم یه فیلمی می دیدم و با خودم می گفتم بعضی وقتا گناه آدما اینه که تو یه زمان خاص به دنیا اومدن اما شاید خودشون متوجه نشن این (یه جورایی) ظلمی رو که در حقشون می شه...ممکنه بعدا یکی راجع یه ما همین حرفو بزنه؟!(این همینطوری این وسط اومد!) خلاصه الان سال جدید داره می آد و منم مثل همه چشم به راه تغییری هستم که خودم می دونم هیچ وقت قرار نیست حاصل بشه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
سوال : چرا مرغ از خيابان رد شد؟ (ببخشید!هممون اول که خواستیم وبلاگ بسازیم گفتن نباید مطالبش سیاسی باشه . ما هم گفتیم چشم...از کسی نمی ترسم.فقط نمی خوام حرفمو زیر پا بذارم!هر کی خواست بپرسه بهش جواب می دم!) فردوسي پور : چه ميـــــــــکــنه اين مرغه!ه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
چند وقتیه دست و دلم به "پست مطلب جدید" نمی ره...
فک کنم ذوقم کور شده... چون چند روزیه که برگه های همیشه سیاهم سفید سفید باقی مونده! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
دیروز
ما زندگی را به بازی گرفتیم امروز او مارا فردا ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 1:4 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
دوست داری برایت از دلتنگی هایم بگویم که با چه رنجی...
ادامه ش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط دخترصورتی! |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیکم آرشیو |
| درباره وبلاگ |
پر تناقضه...دوس ندارین نخونین!
|
| خاطره های قبلی |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| وبلاگای خوشگل |
|
بارون بهاری یه پسر آبی که "آبی" نیست! سپیده بچه های ما نازی نازی امشب...!P: خنده ی تلخ آدما...(مهسا و مهشید) خاکیان آسمانی |
|
RSS
|